معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )
275
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )
نفوسند « 1 » كه در حراقت صورت و محرقه « 2 » بشريّت افتادهاند ، سوار بيداء قدمند ، كه حال ، در صحراى حدوث پيادهاند ، نى نى بلكه پادشاهانىاند ، كه مطربان مجالس قدس در پردهء انس زير و بم سرود و صفا به زخمهء نزهت « 3 » روح مقدس ايشان نواختهاند ، شاهانىاند كه در عروسى سراى تجريد ، در حين مواصلت جان با جانان به خلوتخانهء تفريد از اوباش طبيعت باز پرداختهاند ، بلبلان مست قيومىاند كه بر گلبن حسن بر اغصان جمال در پروازند ، عندليب گلستان ديمومىاند كه با شاهبازان عرشى همراز و با كبوتران فرشى هم بازند . شيخ رومى بىجان شو و در وحدت ، در عين فنا جا كن ؟ * هر سر كه دوئى دارد در گردن ترسا كن اندر قفس خاكى اين طاير عرش را * زان پيش كه برپرد از شكر « 4 » شكر خا كن اندر حيوان بنگر سر سوى زمين بردار * گر آدمئى آخر سر جانب بالا كن چون سلطنت الّا ، خواهى تو برو « 5 » لا شو * جاروب زلا بستان « 6 » فراشى اشيا كن مىباش چو مستسقى كو را نبود سيرى * هر چند شوى عالى تو ميل باعلا كن هم سر شو و هم محرم هم دم شو و هم همدم * ما را شو و هم ما شو ، هم بندگى ما كن
--> ( 1 ) - د : انورند . ( 2 ) - د - ح : به نيت بشريت . ( 3 ) - د : به زخمهء اسرار نزد . ( 4 ) - د - ح : زان بيش كه بردارد طوطى شكر خا كن . ( 5 ) - د : بلا لا شو . ( 6 ) - د - ح : ردا بستان .